به نام خدا جونم......

اول سلام به خداي خوب و مهربون...
دوم سلام به دوستان گل و همزبون....
خدا رو شاكرم كه باز هم فرصتي داد...
كه دوباره بتونم در خدمت شما دوستان..
گلم باشم....
خدا ممنونتم...
خوب قبل از اينكه مطالب اين پست رو شروع كنم طبق معمول
به چند تا نكته مهم بايد اشاره كنم ...
۱. مثل هميشه منو از نظرات خوبتون بي نصيب نذارين....
۲. تو نظراتتون به عقايد همديگه احترام بذارين....
۳.دوستاني كه تازه از اين وبلاگ بازديد مي كنند مي تونندبراي ديدن عكسها
و پستهاي قبلي من به ارشيو مراجعه كنند چون من مجبورم به خاطر
حجم بالاي وبلاگم در هر صفحه يك پست بگذارم....
۴.من به علت مشغله كاري زياد شايد نتونم زود به زود بهتون سر بزنم
ولي قول ميدم دونه دونه نظراتتون رو بخونم و ازش استفاده ببرم...
۵. تشكر از تك تك دوستاني كه تو پست قبلي با چيزي حدود ۱۸۰۰ نظر
منو شرمنده خودشون كردند ...
۶. تشكر ويژه از دختر گلم زهرا خانم ناظمي به خاطر ايجاد وبلاگ
طرفداران عمو باربد
اينم ادرسش
www.amoobarbod-lovely.blogfa.com 

۷. تشکر ویژه از طرف خودم و گروه برنامه اقاجون سلیمون از دختر گلم
زهرا خانم جعفرزادگان و شیوا خانم صرامی به همراه دوستانشون
به خاطر محبتی که در طول اقامت ما در هتل ملل اصفهان
به من و گروه داشتند....
۸. ایشالله بتونم محبتهای همه شما دوستان رو با بضاعت کمم
جبران کنم....
|
 ۹.راستی یه پیشنهاد.....
اگه دوست داشتین از این به بعد هر روزی
که برنامه ما رو دیدین ...تو نظرات وبلاگ
بنویسید که کجاش جالب بود یا اینکه
بلعکس....
کلا هر نظری که در مورد برنامه
همون روز داشتین می تونید
تو نظرات برام بنویسید
خوشحال میشم....
|
 |
 |
|
|
 |
|
|
خدای قشنگم.....
من دیدم تو را
که
لبخند می زدی به احساس های من ،
من شنیدم
که
هزار بار می گفتی : دوستت دارم!
من احساس کردم
کاملا احساس کردم
که
دست های لرزانم را گرفتی و... تابستان شدم!
من دیدم ، شنیدم و کاملا احساس کردم.....
من....
چند روزی با این واژه های سر به هوا
دست و پنجه نرم کردم
تا نمازم را با این جمله پایان دهم :
دوستت دارم!

با توام با تو خداي مهربون
یک کمی معجزه کن
چند تا دوست برایم بفرست
پاکتی از کلمه
جعبه ای از لبخند
نامه ای هم بفرست...
کوچه های دل من
باز خلوت شده است
قبل از اینکه برسم
دوستی را بردند
یک نفر گفت به من
باز دیر آمده ای
دوست قسمت شده است
با توام با تو خدا
یک دل قلابی
یک دل خیلی بد
چقدر می ارزد؟
من که هرجا رفتم
جار زدم:
شده این قلب حراج
بدوید
یک دل مجانی
قیمتش یک لبخند
به همین ارزانی
هیچ وقت اما
هیچ کس قلب مرا قرض نکرد
هیچ کس دل نخرید
با توام با تو خدا
بیا این دل من مال خودت
خواهش می کنم ای خدا
ببر این دل را نزد خودت

می خوام يه قصه بگم از سرشت آدما
روزی که تو آسمون تک و تنها بود خدا !
اون روزا آسمونا رنگشون آبی نبود!
تو دل ستاره ها درد بی خوابی نبود !
یه روزی خدا اومد یه ذره خاکُ گرفت!
برا خوشحالی تو این زمین و آفرید
این همه کهکشونو روی دامن تو چید !
برای چشمای تو بهشت و بهونه کرد!
با ناز نگاه تو دوزخ و ویرونه کرد!
برا عطر نفس هات نسیم و آواره کرد!
برای بچگی هات زمین و گهواره کرد!
از سیاهی چشات قطره ای جوهر گرفت !
بعد از اون شد که دیگه ، شب زیبا سر گرفت!
از صدای گریه هات رعد و برق و آفرید !
دونه های اشکتو روی دریاها پاشید!
امید رو به یاد تو به زمین ارزونی کرد !
از غم چشمای تو تو پاییزو زندونی کرد!
روزی که خدا تو رو سرور دنیا می کرد !
با گلاب عشق ِ تو دل ها رو معنا می کرد!


روزی خدا هستی را قسمت می کرد .
خدا گفت :
چیزی از من بخواهید ..
هر چه باشد شما را خواهم داد ..
سهمتان را از هستی خواهم داد ..
زیرا خدا بسیار بخشنده است .
و هر که آمد چیزی خواست ..
یکی بالی برای پریدن ..
و دیگری پایی برای دویدن ..
یکی جثه ای بزرگ خواست ..
و آن یکی چشمانی تیز ..
یکی دریا را انتخاب کرد یکی آسمان را .
در این میان کرم کوچکی جلو آمد و به خدا گفت :
من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم ،
نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ ،
نه بالی و نه پایی ، نه آسمان و نه دریا .
تنها کمی از خودت ، تنها کمی از خودت رو به من بده .
و خدا کمی نور به او داد .
نام او کرم شب تاب شد .
خدا گفت :
آنکه با خود نوری دارد بزرگ است ،
حتی اگر به قدر ذره ای باشد ،
تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان میشوی .
و رو به دیگران گفت : کاش می دانستید این کرم کوچک بهترین را خواست،
زیرا
از خدا جز خدا نباید خواست .
هزاران سال است که او می تابد روی دامن هستی می تابد وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرم کوچک بخشیده است .

خدایا ممنون از اینکه همیشه مراقب منی و با اینکه غرق گناهم رو ازم بر نمی گردونی .
خدایا تو اراده کنی زمین و هر چه هست و نیست نابوده .
ما بنده های تو گناه می کنیم و تو می بخشی.
خدایا تو قادری به هر کاری اما تویی که از بنده هات می گذری.
خدایا حق خدایی تنها شایسته توست و بس.
با تمام احساسم دوستت دارم.

حالا نوبت رسید به عکسهای این پست...















اول از همه چندتا عکس یادگاری با محسن افشانی
که زحمت انداختنش با خانم فاطمه جویکار بوده...
مکان دفتر گروه کودک شبکه یک...

حالا يه عكس يادگاري
من (بابا سرخوش)
و
اقاجون سليمون
و
سركار خانم هاشمي...
تو استوديو پخش شبكه اول...
باباسرخوش
و
اقاجون سليمون
و
اقا صفا
اينم شكار لحظه ها از خانم فاطمه جويكار
من در حال گريم كردن
(بابا سرخوش)
نماي زيبايي از استوديو
بابا سرخوش واقاجون سليمون
در حال تمرين نمايش عجول و مجول
اينم يه عكس يادگاري از من
و
استاد عليرضا خمسه
در يزد
كه استاد خمسه
مجري برنامه بودن
جاتون خالي...
اينم يه عكس يادگاري از با استاد
مصطفي رحماندوست
دبير پانزدهمين جشنواره
تئاتر كودك و نوجوان
در اصفهان...
يادش بخير..
صد دانه ياقوت دسته به دسته...
حالا يه عكس يادگاري با
هنرمندي كه من خيلي براي
خودشون و هنرشون احترام قائلم
و
بازي شون رو خيلي دوست دارم
هنرمند گرامي
سركار خانم
گلاب ادينه
كه يكي از داوران جشنواره
تئاتر كودك در اصفهان بودند...
ببخشيد اگر اين عكس يه كم فلو شده...
هنر عكاسي اقا جون سليمون ديگه...
اينم دو تا عكس يادگاري از خودم
در ميدان نقش جهان
و
هتل ملل اصفهان
جاتون خيلي خالي بود...
خوب خيلي ممنون كه تا اخر اين پست با
من همراه بوديد...
هيچ ميدونيد اين پستي رو كه شما
۵دقيقه اي خونديد
۵ساعت و نيم طول كشيد
تا تمومش كنم
به هر جهت باز هم ممنونم كه وقت گرانبهاتون رو
گذاشتيد براي مطالب اين پستم....
انشاا...
خدا فرصت بده نفسي باشه تا پست بعدي...
يادتون نره با نظرهاي قشنگتون
به من انرژي مثبت بديد...
پس تا پست بعدي
فرشته هاي مهربون
خدا نگهدار همتون....