|
سلام سلام سلام
من اومدم...
خوب هستین .....
در خونه رو خوب بستین......
بازم که تنها نشستین.....
خدا نکنه هیچ وقت غم تو دلاتون لونه کنه....
ایشاا... که همیشه دلاتون شاد.....
لباتون خندون.....
قلبتون پر نور....
بازوتون پر زور....
نگاهتون پر شور......
و جیبتون پر پول باشه....
قبل از هر چیزی چند تا مطلب هست که باید بگم....
اولا دوستانی که تازه پیش من میاید ....
من بدلیل حجم بالای وبلاگم مجبورم تو هر صفحه یک پست بذارم...
برای دیدن همه عکسها و مطالب گذشته حتما به ارشیو سر بزنید...
البته اگه دوست داشتید....
دوما اگه دوست دارید لینک بشید حتما بگید با چه اسمی باشه....
سوما نظر یادتون نره ....
چون با نظرهای شما دوستان....
من به اوج مثبت میرسم....
چهارماممکنه عکسها دیر باز بشه کمی
صبر به خرج بدید یا راست کلیک
کنید وگزینه (شو پيكچر) را بزنيد...
پنجما....نه دیگه خیلی داره روم زیاد میشه.....
همینارو رعایت کنید کلی منت رو سر من گذاشتید....
البته جا داره از تمام دوستانی که تو پست قبلی سالگرد ازدواج...
من و مهربان همسر رو تبریک گفتن ....
کمال تشکر را داشته باشم....
ایشاا...عروسی خودتون...
چرا برق گرفتتون؟
خوب ایشاا... عروسی خودم...
چرا میزنی خانم شوخی کردم....
نخند بی مزه...
اول مهر و اولین روز مدرسه ....

آفتاب پاییزی تمام محوطهي حیاط مدرسه را پوشانده است...
بچهها لباسها و کفشهای نویشان را پوشیده اند و كيفهاي نوي خود را برداشتهاند،
همه تمیز و مرتب...
بچههای اول دبستان که تازه به مدرسه آمدهاند اندكي نگران و بيشتر کنجکاو هستند...
بعضی از مادرها هم آمده اند و از دور مراقب هستند و مضطرب...
اول مهر هميشه بوی کودکی ميدهد...
مرا ميبرد به سالهای دور (بیست و چند سال پيش) و اولين روزي كه پا به مدرسه گذاشتم..
اولین روز سال اول ابتدايي،
روزي با خاطرهي اضطرابي شيرين و ترسي دوست داشتني.
ترس از اينكه مبادا مادرم مرا تنها در مدرسه رها كند...
دبستان ما دبستاني قدیمی بود كه حیاطی بزرگ داشت...
و در انتهای خیابانی باریک و بن بست واقع بود...
ناظمی داشت كه بيشتر اوقات تركهاي كوچك در دست داشت...
ولی مهربان بود و بندرت از آن استفاده ميكرد....
معلم سال اول پیرمردی بود كه هميشه كت و شلواري مرتب و تميز ميپوشيد ....
بلند قد بود و لاغر و با چهرهاي مهربان و دوست داشتنی...
هر روز صبح زودتر از همهي معلمان ميآمد،
دوچرخهاش را به درخت گوشهي حياط تكيه ميداد...
و در حالي كه لباسش را مرتب ميكرد و كلاهش را بر سر ميگذاشت به طرف دفتر مدرسه ميرفت...
ترس و اضطراب اولين روز مدرسه ...
با دست نوازشي كه او بر سرم كشيد تبديل به خاطرهاي شيرين شد...
گرماي دست او باعث شد كه ديگر هيچوقت از مدرسه هراس نداشته باشم....
اول مهر عجيب بوي كودكي ميدهد....
دلت می خواهد برگردی به آن سالها. برگردی به اول ابتدایی و از اضطراب اولین روز مدرسه لذت ببری،
از شلوغی خیابان نگران شوی....
شعر کتاب فارسی را حفظ کنی و در راه خانه آن را بلند بخوانی....
مادر بزرگت از اولین نوشتنهایت تعجب کند و کنجکاو در خطوط کتاب نگاه کند...
.. تا شاید او هم بتواند از خطوط كتاب سر دربياورد و از اين معجزت خواندن بهرهای ببرد....
اولين روز مهر مرا مي برد به اولین روزهاي سال اول راهنمایی...
با راه طولانی پیاده و دلچسب مدرسه...
بوي رنگ تازه كلاس و نيمكتهاي جديدي كه هنوز هيچ يادگاري بر روي آنها حك نشده است...
ورق زدن كنجكاوانهي كتابهاي نو با دستانی رنگین از گردوی پاییزی...
سرك كشيدن به ويترين مغازهي ساعت فروشي و آرزوي خريدن آن ساعت گرانقيمت در بزرگسالي...
دلم میخواد به بچه ها بگویم همچنان كه در آرزوی بزرگ شدن هستند...
قدر این لحظهها را هم بدانند و از حال لذت ببرند...
با هم مهربان باشند و دوستی ها را پاس دارند...
چون زندگی، همین لحظه لحظه هاست...
زندگی همین کلاس و آمدن و رفتن و درس خواندن و امتحان و شوخی و خنده هاست...
|
عجیبه...............
غریبه................ |
|
ميرم مدرسه ....ميرم مدرسه........
جيبام پر از فندق و پسته.........
خوب فكر كنم فعلا در مورد مدرسه.. زياد گفتم..
اينم چندتا مطلب و لطيفه جالب...

پیر زنه به پیر مرده میگه: عزیزم! توی نودمین سالگرد ازدواجمون چی می خوای؟ پیر مرد میگه یک لحظه سکوت! 
فراموش كن چيزي را كه نمي تواني به دست آوري،بدست آور چيزي را كه نمي تواني فراموش كني

خانم اولی: من خیلی از پیری می ترسم. خانم دومی: آخه چرا؟ خانم اولی: چون آدم همه چیزهای خوبی که داره از دست می ده، مثل زیبایی، ... خانم دومی: ولی من اصلاً نگران پیری ام نیستم. خانم اولی: خوب معلومه، چون تو چیزی نداری که از دست بدی!!! 
هر از گاهی توقف در ايستگاه بين راه ، فرصت خوبيست براي ديدن مسير طی شده و نگريستن به راهی که پيش روست . گاهی براي رسيدن بايد نرفت 
قطعه اي از شاهكار ادبي غضنفر : شب بود و خورشيد به روشني مي درخشيد پيرمردي جوان يكه و تنها با خانواده اش در سكوت گوش خراش خيابان قدم زنان ايستاده بود
يه روز سه تا ديوونه رو مي اندازن تو يه اتاق دو تاشون مى رقصن، يكيشون هم ميگه: سبز - آبى - قرمز ازش مي پرسن چرا اين جورى مي گى؟ ميگه من رقص نورم!

عشقت را نصيب كسي كن كه لايق ان باشد نه تشنه ي ان زيرا هر تشنه اي روزي سيراب ميشود.
كاش در كتاب قطور زندگي سطري باشيم ماندني، نه حاشيه اي از ياد رفتني
هميشه يادت باشه فقط يكي هست كه به خاطر تو نفس ميكشه... اونم دماغته! 


تو رو خدا اينارو چقدر خوشگل وبامزه...





حالا يه پازل زيبا كه دختر گلم
زهرا ناظمي
بهم هديه داده
دستش درد نكنه...
اينم لينكش..
http://three.flash-gear.com/npuz/puz.php?c=v&id=3239270&k=74247807
كمي سرگرم شيد..خيلي باحاله..


provided by flash-gear.com

پاییز برای تو
تو فقط در خیالم باش
تا آسمان و زمین را برایت آماده کنم
و تو قسم بخور تا قانع شوم
همه چیز برای توست
و تو تنها در قلی منی
اولین قصه ی من
از همان جا بیا
برایت ترانه خواهم خواند
در پاییزها تا پاییزی دیگر برسد
پاییز را فراموش مکن
اینجا جویباری از گذشته است
پرواز کن حتی دور تر از من
به سپیدی برس
آنجا مرا در انتهای شب خواهی دیدی
تو تنها در خیالم باش
تا زمانی که صدایی نیست مرا دوباره بیدار کند.....
پاییزتون مبارک باشه...
اينم چندتا عكس يادگاري...
ياد اصفهان بخير...
من واقاجون جمال حاتمي و منوچهر ميرزايي فيلمبردار....
عکس یادگاری گروه در صدا و سیمای اصفهان...
اينم عمو وامير محمد به همراه سهيل سوگلي
بعضي دوستان فكر كرده بودند نقش سهيل سوگولي رو من بازي ميكنم
يعني من و اقاي سهيلي شبيه هم هستيم...
من (بابا سرخوش) ....شراره طيار (صدا پیشه اقا صفا)...
و مرجان احمدي (عروسك گردان)
خوب ديگه اميدوارم از اين پست لذت برده باشين...
كاري كه از دستم بر ميامد....
به بزرگواري خودتون ببخشيد...
تو رو خدا نظر يادتون نره...
هر چند كه تو پست قبلي گل كاشتين...
۸۰۰ و خورده اي بار نظر داديد...
دستتون درد نكنه...
شايد چند تا عكس جديد تو همين پست اضافه كنم...
پس تا پست بعدي خدانگهدار...
|